وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان آراز/پارت 1

 

 آراز/1

امروز بعد گذشت دو سال بود قرار بود اردلان شوهر غیابی ام رو ببینم ، کسی که وقتی داشتم قصاص میشدم بخاطر قتل داداشش درست اخرین لحظه که پای چوبه دار بودم من رو بخشید اما به شرط ازدواج باهاش ، من هیچوقت مرتکب قتل نشده بودم اما هیچکس جز من و تینا از این ماجرا خبر نداشت!
تینا خواهرم میخواست ازدواج کنه که یه شب اردوان مست کرده بود میخواست بهش تجاوز کنه تینا هم برای دفاع از خودش مرتکب قتل غیر عمد شد! 
بخاطر اینکه ازدواجش خراب نشه من قتل رو به گردن گرفتم تموم خانواده ام بخاطر این موضوع من رو طرد کردند ، عمه با فوت پسرش اردوان داغون شد و فقط تنها یه چیز میخواست قصاص من!
غرق افکارم بودم که یکی از پشت زد روی شونم و گفت:
_ ِچته غرق شدی !؟
به سمتش برگشتم چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_ چ مرگته تو باز عین جن سر و کله ات پیدا میشه!
پشت چشمی برام نازک کرد و با هیجان شروع کرد به تعریف کردن
_وای نمیدونی چیا شنیدم قراره رئیس جدید بیاد  شنیدم هیکلش عین این مانکن هاست چهره اش شبیه بازیگرای هالیوودی اوووف نمیدونی چ جیگری قراره بیاد!
با تاسف سری تکون دادم و گفتم:
_خاک تو سرت جمع کن خودت و انگار تا حالا تو عمرت هیچوقت پسر ندیدی! انقدر ازش تعریف میکنی معلوم نیس چ انگلی قراره بیاد!
تا خواست چیزی بگه نگاهش به جلو افتاد دهنش عین ماهی باز و بسته شد
_چت شده تو خل شدی نکنه این رئیس جدید نیومده عقل و هوش تو یکی رو برده امیدوارم مثل دفعه قبل ریده نشه بهت یه پیرمرد کچل بیاد!

 به سمت جلو برگشتم که با دیدن کسی که روبروم بود حس کردم رنگ از صورتم پرید 
اردلان بود با یه تیپ کاملا رسمی حق با صدف بود زیاد از حد خوشتیپ شده بود البته اگه اخم غلیظ روی صورتش رو فاکتور میگرفتیم ، رسما بدبخت شده بودم اردلان به عنوان رئیس جدید شرکت اومده بود یعنی اون این شرکت رو خریده بود
مطمئن بودم اولین کاری که میکرد من رو اخراج میکرد بعد از اون ماجرا خانواده ام از همه نظر من رو طرد کرده بودند اگه از اینجا اخراج میشدم باید میرفتم کاسه گدایی تو خیابون دست میگرفتم!


با سقلمه ای که نیوشا بهم زد به خودم اومدم نگاهم به اردلان افتاد که با اخم داشت بهم نگاه میکرد ، نگاهم و ازش گرفتم سرم رو پایین انداختم بیش از حد تغیر کرده بود خوشتیپ تر از گذشته شده بود با رفتن اردلان به سمت اتاقش نیوشا به سمتم برگشت و گفت:
_وای عجب جیگیری بود طهورا دیدی!؟
ناله وار بهش خیره شدم و گفتم:
_آره
با اومدن منشی شرکت از سر جاش بلند شدم و به سمت اتاق کارم رفتم تا ترجمه ها رو بنویسم هنوز چند دقیقه از کار کردنم نگذشته بود که صدای زنگ گوشی اتاق بلند شد با دیدن شماره اتاق اردلان برداشتم و جواب دادم:
_بله !؟
صداش تو گوشی پیچید
_بیا اتاق 
و صدای بوق تو گوشی پیچید لعنتی چقدر مغرور بود این بشر ، بلند شدم و به سمت اتاقش رفتم تقه ای زدم که صدای بم و مردونه اش بلند شد:
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم
به سختی لب باز کردم و گفتم
_رئیس با من کاری داشتید !؟
بلند شد به سمتم اومد با اخم بهم خیره شد و گفت:
_تو داخل شرکت من دقیقا چ غلطی میکنی !؟
با شنیدن این حرفش حس کردم وا رفتم میدونستم الان که بگه اخراجی پس چرا باید جلوش موش میشدم قشنگ خودم رو خالی میکردم حداقل ، گستخانه زل زدم به چشمهاش و گفتم:
_کور که نیستی دارم اینجا کار میکنم
پوزخندی تحویلم داد و قشنگ به سمتم اومد حالا تقریبا بهم چسپیده بود دستاش رو دو طرفم گذاشت خیره به چشمهام شد و با همون اخم روی پیشونیش گفت:
_پس بلاخره قاتل برادرم رو دیدم
بعد مکث کوتاهی با لحن مسخره ای گفت:
_همسر غیابیم رو !
حس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه با صدای لرزون شده ای گفتم
_دستت و بردار 
پوزخندی زد و گفت
_چیه از من میترسی !؟ اون موقع که داشتی داداشم رو میکشتی نترسیدی هرزه خانوم الان ترسیدی آره !؟
با شنیدن هرزه داغ کردم من هر چی بودم اون حق نداشت انگ هرزه بودن بهم بزنه با خشم بهش خیره شدم و گفتم:
_هرزه خودتی و ننه ی ...
با تو دهنی محکمی که بهم زد ساکت شدم با عصبانیت داد زد:
_ اسم مامان من رو به زبون کثیفت نیار
با شنیدن صدای دادش از ترس موش شدم ساکت دوباره بهش خیره شدم نباید به مادرش فحش میدادم این اصلا درست نبود اما وقتی قاطی میکردم هیچی جلو دارم نبود


با شنیدن صدای در اتاق از من فاصله گرفت و گفت:
_بفرمائید
در اتاق باز شد و منشی اومد داخل که نفس راحتی کشیدم 
_تو میتونی بری
با شنیدن این حرفش سریع از اتاق خارج شدم خداروشکر  که هیچ اتفاق خاصی نیفتاد اما من تا کی میتونستم ازش فرار کنم اردلان برگشته بود تا انتقام بگیره اون من رو از پای چوبه دار نجات داد تا با زنده موندنم ازم انتقام بگیره ذره ذره ، تموم این سال ها ذره ذره زجر کشیدم توسط خانواده ام ، خانواده ای که من رو طرد کرده بودند فامیلی که یه روزی دوستم داشتند حالا چشم دیدن من رو هم نداشتند جز دوستم نگار هیچکس دیگه ای رو نداشتم همش هم بخاطر این بود که فکر میکردند من قاتل اردوان هستم ، واقعا نمیدونم اون شب چ اتفافی بین اردوان و تینا افتاد اما وقتی اومدم با صحنه قتلش مواجه شدم نمیتونستم بزارم خواهرم بدبخت بشه اون هم درست موقعی که میخواست به عشقش برسه خودم پیش قدم شدم و قتل رو به گردن گرفتم
ولی چقدر بد بود چون اولین کسی که من رو طرد  کرد خواهرم تینا بود هیچوقت اون روز رو فراموش نمیکنم اما اگه باز هم برگردم به گذشته همون کار رو انجام میدم نمیزارم خواهرم بدبخت بشه.
بلاخره بعد از تموم شدن ساعت کاری به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم زیاد طول نکشید که اتوبوس اومد و سوار شدم ، خانواده پولداری داشتم اما از وقتی که طرد شده بودم هیچکدومشون هیچ چیزی بهم نمیدادن و تموم وسایلم رو ازم گرفته بودند 
من هم مجبور شده بودم صبح تا شب کار کنم حتی گاهی وقت ها اضافه کاری وایمیستادم تا تو ماه پول کم نیارم آه تلخی کشیدم چقدر زندگی سخت شده بود.
_سلام
مامان نگاهش رو ازم گرفت ، صدای عصبی طاها بلند شد
_گمشو داخل اتاق اومدی اشتهای مامان رو کور کنی اینجا وایستادی عین آینه دق!؟
با شنیدن این حرفش سوزش اشک رو داخل چشمهام احساس کردم سرم رو دزدیدم تا اشک داخل چشمهام رو نبینه سریع به سمت اتاقم رفتم داخل اتاقم که شدم در رو محکم بستم تند تند نفس عمیق میکشیدم دوست نداشتم گریه کنم من خودم این وضعیت رو درست کرده بودم پس گریه هیچ فایده ای نداشت 
مامان بابا طاها محمد نیایش همه سر میز شام بودند و داشتند با عشق شام میخوردند اما من سال ها بود که دیگه حق نداشتم سر اون میز باشم.
سرم رو روی بالشت گذاشتم و سعی کردم بخوابم.
با شنیدن صدای قار و قور شکمم کلافه سر جام نشستم خیلی زیاد احساس گرسنگی میکردم از موقع نهار که فقط یه نون پنیر خورده بودم دیگه هیچ چیزی نخورده بودم داخل خونه هم حق نداشتم با بقیه سر میز شام باشم و چیزی بخورم
بلند شدم از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخونه رفتم تا یه چیزی بخورم ساعت دو نصف شب بود و همه خواب  در یخچال رو باز کردم با دیدن کیک چشمهام برق زد سریع بیرون آوردمش و روی میز گذاشتم مشغول خوردن شدم که لامپ آشپزخونه روشن شد 
نگاهم به بابا افتاد که داشت با خشم بهم نگاه میکرد 
_ پسر خواهرم رو کشتی الان با خیال راحت نشستی داری کیک میخوری آره نمک نشناس
با شنیدن این حرفش چونم لرزید
_بابا
بابا عصبی فریاد زد
_ به من نگو بابا خفه شو فهمیدی 
اشک تو چشمهام جمع شد چقدر سخت بود شنیدن این حرف ها بابایی که قبلا بهم کمتر از گل نمیگفت حالا جز توهین و فحش هیچ چیزی ازش نمیشنیدم 
با شنیدن صدای داد و بیداد بابا صدای طاها اومد
_چیشده بابا !؟
_ این سلیطه همش تقصیر اینه 
طاها با شنیدن این حرف بابا به سمتم اومد و با خشم محکم کوبید تو دهنم که شوری خون رو داخل دهنم احساس کردم با خشم بهم خیره شد و غرید
_ انقدر میزنمت تا جون بدی احمق با هرزه بازیات اردوان رو به کشتن دادی بهش تهمت زدی حالا میخوای بابا رو به کشتن بدی آره
پرتم کرد وسط آشپزخونه و شروع کرد به لگد زدن بیصدا فقط  گریه میکردم و همین باعث میشد بیشتر من رو به باد کتک بگیره 
وقتی خسته شد از کتک زدن من بهم خیره شد و گفت
_ گمشو داخل اتاقت نمیخوام ریختت رو بببنم کثافط
به سختی از روی زمین بلند شدم  انقدر کتک خورده بودم که حتی نای راه رفتن هم نداشتم دستم رو به دیوار گرفتم و رد شدم نگاهم به بابا افتاد  که بدون هیچ حسی داشت بهم نگاه میکرد چقدر بی رحم شده بودن من دخترشون بودم چجوری میتونستند انقدر بیتفاوت برخورد کنند



صبح به سختی تونستم آماده بشم و بیام شرکت تموم صورتم کبود شده بود داخل آسانسور همراه اردلان بودم داشت به طبقه بالا میرفت تموم مدت سرم رو پایین انداخته بودم تا صورت کبود شده و داغون من رو نبینه نمیخواستم با دیدن وضعیت داغون من خوشحال بشه
_فردا وسایلت رو جمع کن قراره بیای خونه شوهرت
با شنیدن این حرفش بدون اینکه متوجه وضعیت داغون صورتم باشم سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_چی !؟؟
پوزخندی که روی لبهاش بود با دیدن صورت کبود شده و داغون من محو شد جاش رو به اخم داد عجیب بود اما چشمهاش برق عجیبی زد که اصلا نفهمیدم برای چیه با خشم بهم توپید:
_کی این بلا رو سر صورتت آورده!؟
با شنیدن این حرفش سریع مقنعه ام رو جلو کشیدم و گفتم:
_خوردم زمین
عصبی پوزخندی زد و گفت:
_زمین صورتت رو اینجوری داغون کرده
بدون توجه به این حرفش گفتم
_چرا بهم گفتی برای فردا آماده باشم مگه فردا چخبره !؟
در حالی که نگاهش روی کبودی های صورتم بود گفت:
_قراره از این به بعد با شوهرت زندگی کنی بلاخره شوهرت برگشته درست نیست خونه مادر پدرت زندگی کنی
بعدش با نگاه عجیبی بهم خیره شد و ادامه داد:
_کدوم کثافطی همچین بلایی سر صورتت آورده هان !؟
به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_ مگه برات مهمه !؟ چ فرقی به حال تو داره تو هم باهام ازدواج کردی که ازم انتقام بگیری و همچین بلایی سرم دربیاری همه دارند از من انتقام کشته شدن اردوان رو میگیرند 
به سمتم اومد به چشمهام خیره شد و گفت:
_هیچکس جز من حق نداره به چیزی که من صاحبش هستم آسیب برسونه فقط من حق دارم ازت انتقام بگیرم فقط من!
با نگاه گیجی بهش خیره شده بودم هنوز حرف هاش رو درست هضم نکرده بودم که آسانسور ایستاد جفتمون پیاده شدیم اردلان بدون هیچ حرفی داخل شرکت شد من هم پشت سرش داخل شدم و به سمت اتاق کار خودم حرکت کردم.
_طهورا خانوم!؟
با شنیدن صدای همایون معاون شرکت و دوست صمیمی اردلان  بهش خیره شدم و گفتم:
_بله !؟
_پرونده هایی که برای ترجمه بهتون داده بودم آماده کردید!؟
_بله خیلی وقته آماده شده
_لطف کنید همشون رو برام ایمیل کنید 
_باشه 
وقتی رفت دوباره مشغول انجام دادن کار هام شدم که صدای حرصی شبنم اومد:
_وای چقدر رو مخ هستش این دختره!
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_چیشده باز کی تو رو عصبی کرده اینجوری حرصی شدی !؟
_دوست دختر رئیس
با شنیدن این حرفش برای چند لحظه مات زده بهش خیره شدم ، دوست دختر اردلان نمیدونم چرا اما حس حسادت تموم وجودم رو در برگرفت احساس خاصی نسبت به اردلان داشتم یه جور حس مالکیت درست بود اون من رو فقط برای انتقام عقد کرده بود اما این حسی که داشتم رو هیچ جوره نمیتونستم کنترل کنم
_ چقدر عشوه خرکی داشت میومد کاش میشد یه جوری حالش رو میگرفتم انقدر به خودش میباله انگار کی هست آخه !!
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_مگه چیکار کرده انقدر حرصی شدی !؟
_ بگو چیکار نکرده اون دختره موزی معلوم نیست فازش چیه وارد شرکت شده یه جوری به من گفت برو برام قهوه بیار تا تموم شدن جلسه اردلان جون! انگار من کلفت اونم احمق 
_تو بهش چی گفتی !؟
_چی میخواستی بهش بگم ، گفتم دست داری پا داری پاشو خودت برو برای خودت بریز من نه بیکارم نه الاف کلی کار دارم باید انجام بدم بعدش هم اومدم اینجا با حرصی که اون بهم داد اصلا نمیتونم درست حسابی کار کنم
با شنیدن این حرف شبنم با خنده بهش خیره شدم و گفتم:
_قشنگ ریدی بهش پس 
لبخندی زد و در حالی که بهم خیره میشد گفت:
_ آره بابا من ...
ساکت شد به صورتم دقیق شد و گفت:
_طهورا صورتت چرا کبود شده !؟
با شنیدن این حرفش هول زده مقنعم رو جلو کشیدم و گفتم:
_چیزی نیست خوردم زمین
با اینکه حرفم رو باور نکرده بود اما فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد و گفت:
_بهتر بود امروز استراحت میکردی وضعیت صورتت خیلی افتضاح
با شنیدن این حرفش پوزخندی کنج لبهام نشست دلش خوش بود

به سمت اتاق اردلان حرکت کردم تقه ای زدم و بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم در اتاق رو باز کردم و داخل شدم که با دیدن صحنه روبروم دهنم از حیرت و تعجب باز موند اردلان و یه دختره که اصلا نمیشناختمش لب تو لب بودند اون هم با وضعیت خیلی افتضاح صدای عصبی اردلان من رو به خودم آورد
_ بهت اجازه دادم وارد اتاق شدی !؟
با شنیدن این حرفش به من من افتادم
_من  ....
عصبی میون حرفم پرید و فریاد کشید:
_ بیرون!
با شنیدن این حرفش سریع از اتاق خارج شدم که صدای منشی بلند شد
_چیشد !؟
با شنیدن این حرفش با عجز و ناله بهش خیره شدم و گفتم:
_فکر کنم میخواد اخراجم کنه.
چشمهاش گرد شد و گفت:
_چرا !؟
_چون بی هوا داخل اتاقش شدم!
متعجب بهم خیره شده بود بدون اینکه بیشتر توضیح بدم به سمت اتاقم رفتم دستم رو روی قلبم گذاشتم قلبم داشت تند تند خودش رو به در و دیوار میکوبید واقعیتش با دیدن صحنه ای که داخل اتاق دیده بودم حس بدی بهم دست داده بود اردلان داشت یه دختر رو میبوسید!
اردلانی که غرورش زبان زد خاص و عام بود و محل سگ به هیج دختری نمیداد همیشه همه ی دخترای فامیل و آشنا چشمشون دنبال اردلان بود اما از اونجایی که اردلان مغرور و متعصب بود هیچکس به خودش اجازه نمیداد بهش نزدیک بشه مخصوصا من که همیشه ازش دوری میکردم ، حالا من زن عقدیش بودم که فقط برای انتقام باهام ازدواج کرده تا شکنجه ام کنه و تو اتاق خودش داشت با دوست دخترش لاس میزد همه چیز خیلی عجیب و پیچیده شده بود باورش سخت بود 
_طهورا
با شنیدن صدای منشی سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_بله !؟
_رئیس باهات کار داره زود باش برو اتاقش!
با شنیدن این حرفش فاتحه ام رو خوندم میدونستم میخواد من رو اخراج کنه مخصوصا اردلان که دنبال انتقام و فرصت بود نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاقش رفتم تقه ای زدم و اینبار منتظر موندم که صداش بلند شد
_بیا داخل 
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم اردلان خودش تنها بود و اینبار خبری از اون دختره نبود ، با ترس بهش خیره شدم و گفتم:
_ با من کاری داشتید !؟
_به چ حقی بدون اجازه وارد اتاق من شدی هان !؟
با شنیدن این حرفش حس کردم رنگ از صورتم پرید میدونستم میخواد درمورد اخراج من صحبت کنه
_من ...
ایستاد و ابروی بالا رفته بهم خیره شد که ساکت شدم و با ترس بهش خیره شدم که پوزخندی زد و گفت:
_چیه چرا نگاهت رنگ ترس گرفته !؟
یعنی انقدر ضایع ترسیده بودم به سمتم اومد روبروم ایستاد خیره به چشمهام شد و گفت:
_دفعه ی بعدی کار امروزت رو تکرار کنی یه کاری میکنم هیچوقت نتونی فراموش کنی فهمیدی !؟


به سختی فقط تونستم سرم رو تکون دادم پوزخندی زد و گفت:
_فردا صبح نمیخواد بیای شرکت وسایلی که داری رو جمع کن میام دنبالت 
_ اما ...
بدون اینکه بزاره حرفی بزنم وسط حرفم پرید و با صدای خشک و سردی گفت:
_ برو بیرون ترجمه هارو باید تا شب تحویل بدی
خودخواه حتی نزاشت اعتراضی بکنم میدونستم خانواده ام از  خداشون بود من رو اردلان ببره اونا خیلی وقت بود من رو از خانواده طرد کرده بودند و براشون هیچ ارزشی نداشتم  تا شب انقدر ذهنم درگیر بود که اصلا نتونستم درست و حسابی ترجمه هارو آماده کنم 
وقتی ساعت کاری تموم شد وسایلم رو جمع کردم و از شرکت خارج شدم کنار ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاده بودم که صدای بوقی من رو به خودم آورد 
سرم و بلند کردم با دیدن ماشین مدل بالایی که ایستاده بود با فکر اینکه مزاحم دوباره سرم رو پایین انداختم که صدای بوقش بلند شد هیچ توجهی بهش نشون ندادم که صدای آشنایی اومد:
_بیا سوار شو!
با شنیدن صدای اردلان سرم و بلند کردم بهش خیره شدم بااخم پشت رل نشسته بود و داشت بهم نگاه میکرد 
_احتیاجی نیست خودم میرم
با شنیدن این حرفم چنان نگاه وحشتناکی بهم انداخت که احساس کردم خودم رو خیس کردم  ، بدون اینکه هیچ اعتراض دیگه ای بکنم سوار ماشین شدم .
_هر شب با اتوبوس برمیگردی خونه !؟
_تاکسی میگیری برمیگردی دیگه حق نداری منتظر اتوبوس وایستی
با شنیدن این حرفش لبخند تلخی روی لبهام نشست با چ پولی میتونستم هر روز هر روز با تاکسی برگردم دلش خوش بود با اضافه کاری پولی رو که میگرفتم به سختی کفاف یک ماه رو میداد
تموم مدت تا رسیدن به مقصد جفتمون سکوت کرده بودیم وقتی ماشین ایستاد تشکر خشک و خالی کردم و پیاده شدم اون هم بدون اینکه هیچ حرفی بزنه راهش رو گرفت گرفت داخل خونه شدم هنوز پام رو داخل خونه نزاشته بودم که صدای فریاد داداش طاها بلند شد:
_میکشمت هرزه
با شنیدن این حرفش با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم اما قبل از اینکه چیزی به زبون بیارم طاها موهام رو از زیر مقنعه ام گرفت و محکم کشید که آخی از درد گفتم پرتم کرد روی زمین و با خشم فریاد کشید:
_حالا کارت به جایی رسیده باوجود شوهر با بقیه لاس میزنی هان!؟ 
بهت زده بهش خیره شدم و گفتم:
_چی 
_زنده ات نمیزارم هرزه 
کمربندش رو بیرون کشید و محکم بهم ضربه زد که چشهام رو از شدت درد بستم اصلا جرئت اینکه صدایی از خودم دربیارم یا کمک بخوام رو نداشتم هیچکس تو این خونه به داد من نمیرسید و فقط باعث میشد خودم بیش از حد کتک بخورم با چشمهای پر از اشک بهشون خیره شده بودم حتی نمیدونستم چرا الکی دارم کتک میخورم.


یه گوشه اتاق نشسته بودم و داشتم اشک میریختم بخاطر حال و روز افتضاحی که داشتم ، با باز شدن یهویی در اتاق چشمهای پر از اشکم به داداشم طاها افتاد با چشمهای سردش بهم خیره شد و گفت:
_زود باش وسایلت رو جمع کن برو شوهرت پایین منتظرته
و بعدش در اتاق رو محکم بست به سختی بلند شدم تموم بدنم از شدت درد داشت تیر میکشید ، وسایلم رو جمع کردم  وسایل زیادی هم نداشتم داخل چمدون کهنه ای گذاشتم و برداشتمش از اتاق خارج شدم با هر قدمی که برمیداشتم احساس میکردم هر لحظه ممکنه چشمهام سیاهی بره و قادر به راه رفتن نباشم دیگه!
از خونه خارج شدم اردلان ایستاده بود کنار ماشینش با دیدن من نمیدونم چی تو صورتم دید که به سمتم اومد  
_طهورا!
با شنیدن صداش که اسمم رو صدا زد به چشمهاش خیره شدم نمیدونم چیشد که دنیا جلوی چشمهام تیره و تار شد قبل از اینکه بیفتم من رو تو بغلش گرفت و آخرین لحظه صداش رو کنار گوشم شنیدم
_چشمهات رو باز کن لعنتی.
با احساس سوزش دستم چشمهام رو باز کردم با دیدن اتاق بیمارستان آه از نهادم بلند شد یعنی بخاطر اون کتک هایی که خورده بودم تا این حد ضعیف شده بودم که راهی بیمارستان شده بودم 
_بلاخره چشمهات رو باز کردی!
با شنیدن صدای اردلان به سمتش برگشتم کنار پنجره ایستاده بود و داشت به بیرون نگاه میکرد با حس سنگینی نگاه من به سمتم برگشت بهم خیره شد و با صدای خشک و سردی گفت:
_یکهفته بیهوش بودی 
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد یعنی واقعا من یه هفته تمام بیهوش بودم غیر ممکن بود اصلا باورم نمیشد همچین چیزی وقتی دید ناباور دارم بهش نگاه میکنم پوزخندی زد و گفت:
_با کتک هایی که خورده بودی الان باید جنازه ات رو میبردم قبرستون دفن میکردم اما خیلی سگ جونی  که تا حالا زنده موندی
بغضم رو به سختی فرو بردم و خیره به چشمهای سرد و بی روحش شدم و گفتم:
_لزومی نداشت بهم کمک کنی میزاشتی همونجا جون بدم
با شنیدن این حرفم اخماش رو بشدت توهم کشید به سمتم اومد و با صدای خش داری شده ای گفت:
_زوده برای مردن تو باید ذره ذره جون بدی خانواده ات هم تاوان پس میدن تاوان کتک هایی که بهت زدن تاوان آزار و اذیت هاشون
با گریه بهش خیره شدم و نالیدم:
_تو که میخوای مثل بقیه از من انتقام بگیری پس چ فرقی به حالت داره بقیه من رو اذیت کنند یا نه
خم شد تو صورتم و با لحن وحشتناکی گفت:
_بقیه میخواستند اعدام بشی و همه چیز خیلی زود تموم بشه تو هم تقاص کاری که با داداشم کردی رو پس بدی اما یکبار مرد خیلی راخت من میخوام هر روز زجرت بدم هر روز میکشمت نه با کتک من از راه قلبت تو رو زخمی میکنم عاشقت میکنم ذره ذره کاری میکنم عاشقم بشی و درست تو اوجش رهات میکنم.
با صدای لرزون شده ای گفتم:
_من هیچوقت عاشقت نمیشم مطمئن باش
با شنیدن این حرف من پوزخندی زد و گفت:
_عاشقم میشی اون هم خیلی زیاد!
ازش ترسیده بودم مخصوصا با شنیدن حرف هاش حس میکردم اون میخواد بدترین انتقام رو از من بگیره اون میخواست روح من رو زخمی کنه کاری باهام انجام بده که هر روز آرزوی مرگ کنم اما بهش نرسم 
_خیلی پستی!
با شنیدن این حرف من وحشی شد فکم رو تو دستش گرفت و محکم فشار داد اخی از میون لبهام خارج شد با صدای  عصبی تو صورتم غرید:
_پست تر از توی هرزه نیستم که برای داداشم دلبری کردی  تا باهات باشه اما وقتی به هدفت نرسیدی زدی کشتیش اخرش بهش تهمت زدی میخواسته بهت تجاوز کنه!
با درد چشمهام رو بستم خیلی سخت بود پنهون کردن واقعیت و سخت تر از همه ی اینا این بود که با وجود بی گناه بودن باید حرف های رکیک و بد بشنوی!
با باز شدن در اتاق و اومدن پرستار اردلان ازم فاصله گرفت ....



به صورتم خیره شد و با صدای خشک و خش دار شده ای گفت:
_بدون اجازه من حق نداری جایی بری قبلش باید حتما باید از من بپرسی راس ساعت نه شب باید حتما خونه باشی شرکت هم فعلا میتونی بری چون من پول مفت ندارم بابت خورد و خوراک تو بدم 
چقدر شنیدن حرف هاش درد داشت  عمدا دوست داشت این حرف هارو بهم بزنه تا ناراحت بشم به چشمهای سرد و بی روحش خیره شدم  چرا چشمهاش پر از سئوال بود چرا جوری بود که نمیتونستم ازش متنفر بشم به سمتم اومد نفس عمیقی کشیدم که کنار گوشم آهسته زمزمه کرد:
_به جهنم خوش اومدی.
با شنیدن این حرفش نفسم گرفت ازم جدا شد و پوزخندی به صورت بهت زده ام زد.
با رفتنش همونجا روی زمین افتادم چقدر دردناک بود که داشتم تقاص پس میدادم تقاص گناه خواهرم کاری که من نه بلکه خواهرم انجام داده بود.
* * * * * * *
با دیدن ارسلان حس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه اون اینجا چیکار میکرد  قلبم داشت تند تند میزد با اینکه خیلی سال بود گذشته و حالا هیچ حسی نسبت بهش نداشتم اما قلبم با شدت داشت خودش رو میکوبید میخواستم فرار کنم اون نباید من رو میدید اولین قدم رو برداشتم که صداش از پشت سرم بلند شد:
_طهورا
چشمهام رو با درد باز و بسته کردم شناخته بود لعنتی دوست نداشتم من رو تو این وضعیت ببینه به سمتش چرخیدم و بهش خیره شدم و گفتم:
_بله !؟
به سمتم اومد نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت:
_خیلی عوض شدی!
با شنیدن این حرفش به سر تا پاش نگاه انداختم ارسلان هم خیلی عوض شده بود خیلی خوشتیپ تر از گذشته شده بود و هیکلش ورزشکاری شده بود دیگه خبری از اون ارسلان گذشته نبود حالا یه پا مرد شده بود برای خودش البته اون از اولش مرد بود!
برعکس من که خیلی پژمرده و غمگین شده بودم اون شاداب و سرحال شده بود ، لبخند محزونی زدم و گفتم؛
_تو هم عوض شدی
دستش رو تو جیبش فرو برد و گفت:
_اینجا کار میکنی !؟
_آره مترجم شرکت هستم
کارتی رو از جیبش در آورد به سمتم گرفت و گفت:
_باهام تماس بگیر باهات کار دارم خیلی وقته گذشته!
متعجب کارت رو ازش گرفتم و بهش خیره شدم ارسلان چ کاری میتونست با من داشته باشه
_خانوم پرستش !؟
با شنیدن صدای اردلان از ارسلان فاصله گرفتم و به سمتش برگشتم دقیقا کنار من ایستاده بود  بهش خیره شدم اخماش بشدت تو هم بود و با غضب داشت به من و ارسلان نگاه میکرد هول شده جوابش رو دادم:
_بله رئیس
_ترجمه های شرکت آفتاب گستر رو آماده کردی !؟
_نه فقط یه خورده اش ....
وسط حرفم پرید و با صدای سرد و خشنی گفت:



نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد