وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

فریب

بی تابی و افسردگی مادرم بعد از مرگ پدرم باعث شد تا اوضاع خانه ما به هم بریزد و سرنوشت من و خواهران و برادرانم نیز تباه شود تا جایی که همگی ما تحت تاثیر حرف های تکراری و گریه های شبانه روزی او، عقده ای و زودرنج بار بیاییم.مادرم آدم بسیار خوب و باهمتی است و برای گذران زندگی مان خیلی تلاش می کند اما افسوس که هر وقت عصبی می شود در حضور دیگران شخصیت فرزندان خود را خرد می کند. نمی دانم چرا مادرم با این حرف ها، ارزش کار خود را از بین می برد. متاسفانه تکه کلام او این است که: «می توانستم بعد از مرگ شوهرم بچه ها را رها کنم و دنبال زندگی خودم بروم اما این فرزندان قدرنشناس دست و پایم را بسته اند و...!»زن جوان در دایره اجتماعی کلانتری جهاد مشهد افزود: در این شرایط بیشتر از همه، من که دختر بزرگ خانواده بودم آسیب روحی دیدم و همیشه آرزو می کردم خواستگاری در خانه ما را بزند و دستم را بگیرد و با خود ببرد. در همین حال و هوا با پسری آشنا شدم که نقطه ضعف مرا خیلی زود پیدا کرد و خام چرب زبانی هایش شدم. او با حیله و نیرنگ از من سوءاستفاده کرد و وقتی فهمید چه مشکلی برایم به وجود آمده است و در برابر تهدیدهای من که «اگر به خواستگاری ام نیایی خودکشی خواهم کرد» با خانواده اش برای ازدواج اقدام کرد. اما مثل این که مهر بدبختی روی پیشانی ام خورده است چون پس از آن که پا به خانه شوهر گذاشتم فهمیدم چه اشتباه بزرگی کرده ام. همسرم اهل زندگی نبود و نمی دانستم چه نقشه ای برایم کشیده است و دنبال بهانه می گردد تا طلاقم بدهد. او از همان لحظه اول شروع زندگی مان با نفرت به چشمانم نگاه کرد و گفت: دختری که سر راه جوانی چشم و گوش بسته قرار بگیرد و خودش را به زور وبال گردن پسری کند، برای زندگی مشترک قابل اعتماد نمی باشد و اصلا معلوم نیست با چند نفر دیگر هم قبلا...! او حتی می گفت: اگر با تو ازدواج کرده ام فقط به خاطر حفظ آبرویت بود و حالا اگر طلاقت بدهم بدنامی پشت سرت نخواهد بود و کسی نمی فهمد در زمان مجردی چه گندی زده ای!زن جوان اشک هایش را پاک کرد و افزود: من به حرف های او توجهی نمی کردم و با گریه و التماس می خواستم این حرف ها را کنار بگذارد و جالب است شوهرم نیز پس از گذشت حدود ۳ ماه به ظاهر پذیرفت کوتاه بیاید ولی با این بهانه که قصد دارد افسردگی ام را درمان کند و در مورد من با یک دکتر روان شناس نیز صحبت کرده است قرص هایی با عنوان آرام بخش به خوردم می داد که بعدها فهمیدم این قرص ها مخدر و روان گردان بوده است. شوهرم در مدت کوتاهی مرا به این قرص های لعنتی معتاد کرد و حالا علیه من شکایت کرده است که همسرم فردی معتاد است و جنون دارد و می خواهد بدون پرداخت مهریه طلاقم بدهد. در پایان می خواهم به دختران جوان بگویم زندگی بالا و پایین دارد. شرایط سخت را تحمل کنید و صبر داشته باشید تا خدای ناکرده مبادا مثل من با ندانم کاری دچار مشکل شوید.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد