ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
در کتاب لطیفه ها و حکایات شیرین بهلول در حکایتی با عنوان عاقبت دزد آمده است:
بهلول در خرابه ای مسکن داشت، نزدیک آن خرابه کفش دوزی دکان داشت که پنجره ای از دکان به خرابه باز کرده بود. بهلول چند درهمی داشت و آن پول ها را زیر خاک در همان خرابه پنهان کرده بود.
روزی بهلول به پول احتیاج داشت ، همان جایی که پول ها را دفن کرده بود، هرچه گشت، پیدا نکرد . خیلی زود فهمید که کفشدوز همسایه جای پول ها را پیدا کرده و برده است.
بدون هیچ سرو صدایی پیش کفش دوز رفت و چند دقیقه ای سر او را به صحبت های مختلف گرم کرد و پس از آن گفت:
دوست عزیز! می خواستم خواهش کنم برای من این حساب ها را برسی، کفش دوز جواب داد: بگو تا حساب کنم.
بهلول چندین خرابه را اسم برد و گفت، این مبلغ در فلان خرابه دارم و آن مبلغ در فلان خرابه دیگر دارم و همین طور چند خرابه را اسم برد و مبلغ زیادی پول را ذکر کرد.
ضمنا گفت : در این خرابه هم که هستم فلان مبلغ دارم، حالا خواهش می کنم جمع این ها را حساب کن.
کفش دوز حساب کرد و گفت: دو هزار دینار می شود.
بهلول پس از قدری فکر کردن گفت: دوست عزیز می خواهم مشورتی با تو بکنم، صلاح می دانی؟
کفش دوز گفت: به دیده منت، بفرمایید.
بهلول گفت: می خواهم همه این پول ها را در همین خرابه که هستم یک جا جمع کنم ، تا بالای سرش باشم، صلاح می دانی ؟
کفش دوز گفت: بسیار فکر عالی است، راست می گویی، اگر نزدیک خودت باشد، البته که بهتر است.
بهلول گفت حرف شما را قبول می کنم و الساعه می روم آن پول ها را می آورم ،تا در همین جا باشد.
بهلول این مطلب را گفت و فورا از کفش دوزی خارج شد.
کفش دوز با خود گفت: چه بهتر است که این مختصر پولی را که برداشته ام سرجایش بگذارم، تا بعدا همه پول ها را یک جا بردارم .
به این نیت فورا پول های اولی را سرجایش گذاشت و برگشت و مشغول کار و کسبش شد.
بهلول که به مقصد رسیده بود، بالفور آمده و آن پول ها را برداشته و دیگر به طرف آن خرابه نرفت.