ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
فقط حساب دستت باشد!
در یک دشت بزرگ و بیانتها، بازاری شلوغ و پرغوغا برپا شده است. وسط دشت، تپهای است. من نفسنفس زنان دارم از تپه بالا میروم. بالای تپه معبدی است. در معبد را باز میکنم. داخل معبد متروک، بوی کهنگی میآید. روی دیوارها شمایلهایی آویزان است که رویشان را غباری ضخیم پوشانیده است...
شمایلها را یکییکی برمیدارم و با سرآستینم غبارشان را پاک میکنم. تصاویر چه آشنایند! اولی دکتر شیخ است، دومی آلبرت شوایتزر، سومی پچ آدامز... صدای نیایشی را از پشت سر میشنوم. برمیگردم. نوجوانی دارد نیایش میکند. خوب نگاه میکنم. خودم هستم! خودم وقتی که نوجوان بودم!... حالا بیرون معبد ایستادهام. دارم از تپه پایین میآیم. هر چه به بازار نزدیک میشوم، همهمه بیشتر میشود. بازار عجیبی است. همه روپوش سپید بر تن دارند. همه سالهای عمر خود را به صورت سکه درآوردهاند و دارند خرید میکنند. بعضیها تخصص میخرند. فروشنده وعده میدهد که اگر فلان رشته را بخرید، دیگر نانتان در روغن است. بعضیها «تقرب» میخرند، با این وعده که با آن میتوان به بورس رسید یا پست یا حداقل، سهام فلان بیمارستان. بعضیها غیر از عمر، شرافت و صداقتشان را هم میفروشند. به جایش نگاه خیرهای را میخرند که حقیرانه میگوید:
«فلانی عجب ویلایی دارد یا عجب ماشینی یا عجب پستی!....» به پشت سر نگاه میکنم. خورشید در پشت معبد متروک در حال غروب است. با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار میشوم. ساعت پنج صبح است. اولین فکری که به سراغم میآید این است که حقوق اسفندم هنوز پرداخت نشده است. با خودم میگویم فردا از حسابداری پیگیری میکنم.
سرم را دوباره روی بالش میگذارم. لحظهای به یاد نوجوانی میافتم که در معبد دیدم. راستی او میدانست که دغدغه سحرگاه من در آستانه 40 سالگی این خواهد بود؟ با افسوس دوباره به خواب میروم. اینبار در میان جنگلی هستم، در آفریقا. نزدیکیهای سحر است. ساختمانی چوبی میان جنگل است. وای! این بیمارستان دکتر شوایتزر است در دل جنگلهای آفریقا. باورم نمیشود که قهرمان بزرگ دوران نوجوانیم را دارم میبینم. همان پزشک بزرگ و انساندوستی که زندگی مرفه در بهترین جای اروپا را رها کرد و مثل قطرهای شد از رحمت بیمنتهای خداوند در دل اقیانوس تیرهرنج و بیماری در آفریقای سیاه. همان شمایل معبد متروک...
نزدیکتر میشوم. پشت پنجره چراغی روشن است. باز هم چندمین شبی است که دکتر شوایتزر تا سحر بر بالین کودکی بیمار بیدار مانده است.
راستی دکتر شوایتزر، تو در این بازار چه خریدی؟ مگر مست بودی که رنج و بیدارخوابی را خریدی؟ مگر حساب دستت نبود؟ او مرا نگاه میکند. با نگاه نافذش از خواب بیدار میشوم... باید سراغ حسابداری را بگیرم...
یک جام پر از شراب دستت باشد تا حال من خراب دستت باشد
این چند هزارمین شب بیداریست؟ ای عشق فقط حساب دستت باشد!