ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
مجازاتی مشابه
شیوانا با چند نفر از شاگردان بعد از روزها سفر وارد دهکدهای غریب شدند. غروب نزدیک بود و هیچکس آنها را نمیشناخت، به همین خاطر در کنار چشمه زیر درختی اطراق کردند و به استراحت پرداختند.
کنار چشمه مرد جوانی خسته و زخمی سر و صورت خود را میشست. آن مرد وقتی شیوانا را دید از او پرسید: سوالی دارم! در این دهکده متولد شدم و جز سختی و فقر و تحقیر چیزی ندیدهام. آینده روشنی مقابلم نمیبینم و امروز هم با پسر ارباب دهکده که همه رعیت او هستیم جروبحث کردیم و او هم به مباشران و همراهانش گفت مرا با چوب بزنند. به من بگویید چه کنم؟
شیوانا دستانش را به سمت آسمان و افق دراز کرد و گفت: به سرزمینی دیگر برو و آنجا زندگی کن. چه اجباری است در اینجا بمانی و تا این حد خواری و ذلت را تحمل کنی؟
مرد جوان با تعجب گفت: این چه حرفی است میزنید. این دهکده اجدادی من است و یک دنیا از آن خاطره دارم. شما میگویید به همین راحتی آن را رها کنم و بروم؟
شیوانا با لبخند گفت: پس بمان و به خاطر خاطرات شیرینت سختیهایش را تحمل کن.
مرد جوان هاج و واج به شیوانا خیره شد و دیگر هیچ نگفت. در این هنگام ارباب ده همراه جمعی از مزدورانش کنار چشمه آمدند و خواستند به جوان آسیب برسانند که شیوانا و شاگردانش نگذاشتند. ارباب ثروتمند ده عصبانی و خشمگین به شیوانا و همراهان گفتند که حق استراحت کنار چشمه را ندارند و باید شب نشده سریعا از دهکده بیرون بروند.
شیوانا با تعجب دلیل خواست و آن مرد گفت: تمام ساکنان این دهکده رعیت و مزدبگیر من هستند و تمام این زمینها هم متعلق به من است. چون مالک بیجانها و جاندارهای این دیار من هستم پس این حق را به خود میدهم که شما را محکوم کنم از اینجا بروید و دیگر حق ندارید پایتان را در این دهکده بگذارید.
شیوانا با خنده از جا برخاست و مقابل ارباب دهکده ایستاد و گفت: من هم تو و همراهانت را محکوم میکنم که تا آخر عمر همین جا بمانید و نگهبان خاک و اموالتان در این دهکده باشید و حق ندارید از این دهکده خارج شوید و پایتان را از آن بیرون بگذارید. سپس بدون هیچ مقاومتی و به آرامی وسایلش را برداشت و به راه افتاد. شاگردان هم پشت سر او حرکت کردند.
آن مرد جوان زخمی هم دنبال شیوانا و شاگردان به راه افتاد و خود را به شیوانا رساند و گفت: این چه حرکتی بود انجام دادید؟ چرا زود تسلیم شدید؟ و شبهنگام خود را آواره ساختید؟ شما ترسو هستید و فقط چون او از شما قویتر بود توانست به راحتی شما را بیرون کند و شما به راحتی آن را پذیرفتید، غیر از این است؟
شیوانا با لبخند گفت: برعکس این من بودم که او را از جایی که هر لحظه هستم بیرون کردم و این او بود که با تعجب و حیرت این مجازات را پذیرفت. چرا همیشه اصرار داری تیر مجازات را به سمت خود ببینی. به این بیندیش که در دل هر مجازاتی یک رهایی بزرگ نهفته است. چه ضرورتی داشت با این ارباب خودخواه و همراهان بیرحمش درگیر شویم؟
آنها را در زمین خودشان زندانی کردیم و خودمان را در زمین خدا آزاد ساختیم. این ارباب فقط در دهکده خودش قدرت دارد. خوب پس او را به اقامت در دهکدهاش محکوم کن و آزادی خود را در جایی بدون او جستوجو کن.
مرد جوان به سمت یکی از شاگردان شیوانا رفت و با تمسخر گفت: دیدید استادتان چه کرد؟ او تسلیم شد؟ آن شاگرد با تعجب سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت: اصلا چنین نبود. او ارباب شما را مجازات کرد و ما را از بلا رهانید. من تسلیمی نمیبینم.
مرد جوان با آزردگی گفت: اما من موضوع را برعکس به این شکل میبینم که همراه شما هستم چون محکوم به اخراج شده ام.
شیوانا دستی بر شانه مرد جوان زد و گفت: با اینگونه نگاه کردن به دنیا، فقط نزد خودت به ارباب قدرت بیشتری میدهی و خویشتن را حقیرتر میبینی و این همان چیزی است که ارباب آرزو دارد اتفاق بیفتد. برعکس اگر مثل ما فکر کنی خود را قویتر و آزادتر میبینی و ارباب را به صورت فرد محکومی میبینی که پایش به چند هکتار زمین زنجیر شده است.
اگر اولی را انتخاب کنی حتی الان که آزاد هستی و فرسنگها از دهکده دوریم باز رعیت ارباب هستی. اما اگر دومی را برگزینی آزادی و آرامش و اطمینان را صاحب میشوی و حتی گهگاه دلت هم برای ارباب و بقیه میسوزد که چگونه زندانی قفس خودشان هستند. انتخاب با خودت است.