به شاه گفتند که او متمول ترین مرد امپراتوری هخامنشی است و راستی نیز چنین بود. شاه در پاسخ او لبخندی زد و گفت:
-من از تو رضایت دارم و امیدوارم همیشه چنان باشی که هستی.هدیه ات را می پذیرم ولی آن را به تو باز می گردانم و در ضمن هفت هزار دریک طلا هم به تو می بخشم که چهار میلیون دریک تمام داشته باشی.
خشایارشاه چند روزی آنجا ماند و بعد فرمان حرکت داده شد.در این جنگ یونانیان شکست عظیم خوردند اگرچه بحریه ایران دچار توفان گردید و تقریباً نابود شد لیکن فتح نهایی بالاخره با ایران بود و شهر تاریخی آتن به دست خشایارشاه طعمه حریق شد و به کلی سوخت و نابود گردید.
خشایارشاه از این جنگ چهار هزار اسیر صنعتگر یونانی همراه آورد.این چهار هزار اسیر برای ساختمان پرسپولیس و اتمام قصر داریوش به کار گمارده شدند. تعداد زیادی نیز اسیر زن به دنبال سپاه فاتح ایران کشیده می شدند.
در کری تال، ترکیه فعلی، شاهنشاه از اسرا بازدید به عمل آورد. در این بازدید با زنی رو به رو شد که طفلی شیرخوار داشت و چون شاهنشاه ایران را دید با فصاحت و بلاغت تمام به سخن پرداخت و گفت:
-ای فاتح بزرگ بایست و به سخن زنی که همه چیز خودش را از دست داده و بدبخت ترین انسان ها است گوش بده.
صدای او خشایارشاه را متوقف کرد و مردی که هیچ ## قدرت نداشت نگاه خشم آلود او را تحمل کند ایستاد و خیره خیره به زن اسیر نگریست.اسیر بدون اینکه ترس و وحشت به خود راه دهد یک قدم جلو رفت و بعد زانو بر زمین زد و دامن لباس شاهنشاه را بوسید.
خشایارشاه از او پرسید:
-چه می گویی؟ کیستی؟
او در پاسخ به همان بلاغت گفت:
-مطمئن باش که تو نیز همانند پدرانت که همه از فاتحین و دلیران بزرگ بوده اند خواهی مرد... در این دنیا هیچ ## عمر جاویدان ندارد.پس از مرگ تو ای شاه بزرگ خواهند گفت که پسر داریوش کبیر جهان را فتح کرد، مردم را کشت، آتن را آتش زد و هزاران شاهد دیگر بر ضقاوت و بی رحمی و در عین حال دلاوری و نبوغ جنگی تو حکایت خواهند کرد ولی یک حادثه که شاهد رأفت و مهربانی تو باشد نقل نخواهد شد. یقین می دانم که پس از چند دقیقه فرمان قتل مرا صادر می کنی... می توانی مرا بکشی کمااینکه هزاران هزار نفر دیگر را کشتی... طفل شیرخوار مرا نیز خواهند کشت ولی مرگ مانع از این نیست که من از گفتن حقیقت خودداری کنم.کاری بکن که آیندگان نامت را به نیکی یاد کنند...
طرز سخن گفتن زن اسیر در خشایارشاه موثر واقع شد و به راستی دل و روحش منقلب گردید...
لحظه ای سکوت کرد و آن گاه پرسید:
-کیستی و اهل کدام دیاری؟
-من زن خوشبختی از اهالی آتن بودم. شوهرم از دلیران بود که شجاعانه در راه دفاع وطن خودش کشته شد، بعد که شهر به تصرف تو در آمد، من اسیر شدم و تنها طفل شیرخوارم را همراه آوردم و چهار دختر و پسر دیگر خود را به همسایگان سپردم که از شهر و از گزند سپاهیان ایرانی دور کنند.
خشایارشاه حرف او را قطع کرد و پرسید:
-اگر تو را آزاد کنم در آینده وقتی این طفل بزرگ شد به او چه می گویی...
زن جواب داد:
-برای او آتش زدن آتن را حکایت می کنم و بعد به او می گویم از خشایارشاه متنفر باش برای اینکه شهر و دیار تو را آتش زد و نابود کرد ولی او را دوست داشته باش زیرا با بزرگواری تمام مادرت را بخشید و تو را آزاد کرد.
خشایارشاه لبخندی زد و گفت:
-آفرین بر تو زن شجاع، من وطن پرستان را دوست دارم.اگر چه دشمن من و ملت من باشند و به همین جهت تو را آزاد می کنم.
و بلافاصله خشایارشاه فرمان آزادی آن زن اسیر را صادر کرد لیکن زن شانه ها را بالا افکند و گفت:
-ای فاتح بزرگ، تو آن قدر مرا بی احساس می دانی که به آزادی خویش خوشحال شده و زنان دیگر را در بند ببینم و بروم؟ محال است. من هم در کنار خواهران آتنی خویش می مانم و به هر سرنوشتی که انتظار ایشان را دارد لبخند می زنم.
دیدگان خشایارشاه درخشید و به خاطر آن زن دو هزار نفر از زنان آتنی را آزادی بخشید و با چند صد سپاهی و مقدار زیادی بار و بنه به طرف آتن رهسپار کرد و به فرماندار آتن دستور داد که چهار فرزند دیگر آن زن را یافته و خانه ویران شده اش را نیز بسازند و به او مسترد دارند. ضمنان مقرر کرد که سالیانه مبلغی پول طلا به عنوان هدیه شاه ایران به آن زن داده شود و به این ترتیب شاه ایران جوانمردی خود را ثابت کرد.
شرمنده
استیاک یا استیاگوس آخرین پادشاه ماد که دخترش ماندانا همسر کمبوجیه امیر پارس بود در خواب می بیند که از شکم دخترش درختی روییده که بر تمام دنیا سایه افکنده است. فردا صبح وحشت زده از خواب بر می خیزد و معبرین را فرا می خواند. معبرین می گویند "دخترت فرزندی می زاید که بر جهان سلطنت می کند و دست تو طبعاً از دامان او رنگ پادشاهی کوتاه می گردد."
روی این تعبیر، استیاک دختر خوایش را که حامله بود فرا می خواند و او را آن قدر در زندان نگه می دارد تا وضع حمل می کند. نوزاد را به هارپاک وزیر می سپارد که به بیرون شهر برده و به قتل برساند ولی هارپاک بر طفل کوچک رحم می اورد و در خفا او را به دهقانی می سپارد. دهقان طفل را بزرگ می کند و بالاخره کورش به وجود می آید.
مقصود ذکر این قصه نیست. این ماجرایی است که شاید همه خوانده باشند و بدانند بلکه نکته مهم که مورد توجه می باشد این است که کوروش با عذاب و شکنجه زندگی کرد و با سختی ها و مشکلات بزرگ شد تا اینکه در سنین آغاز بلوغ او را شناختند و راز پنهان آشکار گردید. آستیاک دانست که در مقابل سرنوشت نمی تواند مقاومت کند و خواه ناخواه آن طفل جانشین وی خواهد شد.
فرمان تقدیر کلمه به کلمه اجرا می گردید تا اینکه کورش پارس را به قیام دعوت کرد. بر علیه پدربزرگ خود شورید و پس از سال ها زنجیرهای بردگی و بندگی را گسست و آستیاک را در چندین جنگ پی در پی شکست داد و پارس را آزاد و سربلند کرد.
کورش که در آغاز جوانی با این مشکلات طاقت فرسا دست و پنجه نرم کرده بود در دوران سلطنت چون کوهی از اراده و چون اقیانوسی از ادراک و تشخیص قوی بود.
هردودت کورخ معروف یونانی می نویسد:
«کورش یکی از شخصیت های اتفاقی جهان است. او مردی تیزهوش، قوی الاراده و نیک نفس است. اشخاص را خیلی خوب می شناسد و با هرکس یک بار روبه رو شود هرگز قیافه او را فراموش نمی کند».
کورش به استعانت همین هوش قوی و اراده فولادین کشور اجداد خویش یعنی پارس را آزاد و سلسله سلطنتی بزرگ و مشهوری را پایه گذاری کرد که داریوش و خشایارشاه از آن جدا شدند و بر جهان آن تاریخ برتری و آقایی یافتند.
پس از ایجاد آرامش در خطه پارس و ماد و الحاق این دو کشور به یکدیگر. سپاه عظیم کورش به طرف ارمنستان حرکت کرد و آن سرزمین آباد را متصرف گردید ولی مجدداً سلطنت را به تیکران بزرگ پادشاه ارمنستان بازگردانید. گذشت و مردانگی کورش نسبت به تیکران پادشاه ارمنستان و رفتار تیکران در مورد کورش نیز از حوادث عجیب و نادر تاریخ است که انشاءالله در یکی از فصول آینده به تفصیل درباره آن بحث خواهد شد.
کورش در آغاز کار خود به پول احتیاج شدید داشت. او وارث تاج و تخت غارت شده گردید... ملت پارس در اثر سال ها بندگی صاحب هیچ چیز نبود. پارسی ها هر چه به دست می آوردند از طریق مالیات و خراج به ماد می فرستادند و خزانه آستیاک را پر می کردند.
آستیاک نیز هنگام شکست و فرار، خزانه و دارایی ماد را برداشت و گریخت و بعداً که در نقطه نامعلومی مرد دارایی او از بین رفت و کسی ندانست آن گنج عظیم را چه کسی تصاحب کرد.
در این صورت کورش برای فتوحات و برای نظم سپاه بزرگ خویش به پول احتیاج داشت و چون نمی خواست این پول را از طریق مالیات و فشار بر مردم وصول کند به این فکر افتاد که یکی از سلاطین هند را شکست داده و ثروت وی را تصاحب کند.
سپاه کورش پس از فتح ارمنستان به مشرق متوجه گردید و روانه هندوستان شد. تاریخ در مورد جنگ های کورش با پادشاهان هند صراحت ندارد و ما نیز نمی توانیم به تحقیق چیزی نقل کنیم. شاید حادثه ای که ذیلاً نقل می شود در جریان یکی از همین جنگ ها اتفاق افتاده باشد...
کورش شهر بزرگی را محاصره کرده بود. سپاه ایران قریب به یک سال پشت دروازه های این شهر مانده بود و کورش نمی دانست چه گونه باید به شهر وارد شود و آن مقاومت را چسان می توان شکست.
ماه ها پی در پی می گذشت و کورش متحیر و اندیشناک به نظر می رسید، قبلاً خبرگزاران به او گفته بودند که این شهر حداکثر چهار ماه می تواند مقاومت کند در حالی که محاصره از ده ماه نیز گذشته بود. سرداران بزرگ و فرماندهان سپاه را هرچند بار به چادر خویش دعوت می کرد و با آن ها به مشاوره و گفت و شنود مشغول می شد.
نقشه های جنگ را به دقت وارسی می کردند و باز طرح جدیدی برای حمله می ریختند. فردا یا پس فردا که حمله آغاز می شد اهالی با شدت و قدرت مقاومت می کردند و از همان نقطه که هدف حمله بود دفاع می نمودند.
زمستان سپری شد. بهار با همه شکوه و جلال و زیبایی رسید.
یکی از نخستین روزهای بهار، کورش از چادر خویش خارج شد و پیاده در میان سربازان به گردش و بازرسی پرداخت. این کار را بدون اطلاع قبلی انجام داد که اوضاع عمومی را همان طوری که واقعاً بود بازرسی کند و از عقیده عمومی افراد و استحکام اراده ایشان آگاه گردد.
کورش قدم زنان و تنها از پستی و بلندی ها می گذشت و از دسته دسته سربازان خود دیدن می کرد. به هر نقطه که می رسید افراد گرداگردش حلقه می زدند و برای سلامتی پادشاه جوان و سردار شجاع و ناجی ملت و ملیت خویش هورا می کشیدند و ابراز شادی می کردند.
شاهنشاه بزرگ پارس تمام آن روز را به گردش پرداخت و حتی نهار را نیز در جرگه سربازان دسته آتش انداز صرف کرده و با ایشان دوستانه و بدون در نظر گرفتن امتیاز و برتری به صحبت پرداخت.
آن روز به این ترتیب سپری شد و غروب آفتاب کورش به چادر خویش بازگشت و خوابید.
عجیب این بود که وقتی کورش از گردش فراغت یافت و به چادر سلطنتی بازگشت به رئیس گارد شاهی که مقابل چادر ایستاده بود گفت:
ـ امشب تا صبح در همین نقطه که ایستاده ای بایست... به نگهبانان نیز سفارش کن که اگر شخصی به ملاقات من آمد مانع نشوند و در هر موقع شب بود مرا از خواب بیدار کنند.
سردار مذکور متعجبانه پرسید:
ـ آن شخص کیست؟ نشانه ای بدهید که او را بشناسم و راهش را نگیریم.
شاه گفت:
ـ یک سرباز پیر...، می فهمی یک سرباز پیر به ملاقات من خواهد آمد.
و بلافاصله از رئیس گارد شاهی جدا شد و رفت اما در راه پیش خود می گفت:
ـ یک سرباز پیر به دیدن من خواهد آمد... من در دیدگان او شرمندگی بسیار خواندم، در سیمای او خط زشتی دیدم که دلیل خیانت است. یقین دارم که اگر خون ایرانی در عروقش جریان داشته باشد می آید و حقایق را می گوید.
هوا تاریک شد. ساعت های ابتدای شب پی در پی گذشت نزدیک نیمه شب رسید، ناگاه صدای پایی به گوش رئیس گارد شاهی رسید.
رئیس گارد روی را برگردانید. سرباز پیری را مشاهده کرد که غرقه در خون با زانوان لرزان و سرافکنده، آرام آرام پیش می آید.
او به سختی قدم های سنگین خود را به روی زمین می کشید. گویی زانوانش قدرت تحمل سنگینی بدنش را نداشتند.
بالاخره پیرمرد وقتی روبه روی رئیس گارد رسید، ایستاد و بدون اینکه سر را بلند کند اظهار داشت:
ـ شاهنشاه را بیدار کنید و بگویید پیرمرد شرمنده آمده است.
دو نفر از نگهبانان مثل سایه به دنبال او راه می رفتند و همه جا مراقب پیرمرد بودند. رئیس گارد اشاره ای به آن دو نفر کرد و خودش وارد چادر شد و همان طوری که دستور داشت شاه را بیدار کرده و آهسته گفت:
ـ شاهنشاها... پیرمرد آمده است.
شاه سراسیمه جست و با خوشحالی گفت:
ـ آه... او آمدووو یقین داشتم که می آید...
پیرمرد هنوز آن جا ایستاده بود و چون سایه شاه را در آستانه در چادر دید زانو بر زمین زد و گفت:
ـ شاهنشاها، انتظار جان بخشی ندارم ولی برای اینکه در آن جهان نزد اهورامزدای پاک شرمنده نباشم مرا ببخشید... فقط از گناهم چشم بپوشید که آسان جان بدهم، همین.
شاه خم شد، زیر بازوانش را گرفت و او را از زمین بلند کرده و به درون چادر خویش برد، و در روشنایی مشعل تا چشمش به آن همه خون افتاد با حیرت پرسید:
ـ این خون چیست؟
پیرمرد بدون اینکه به چشمان کورش بنگرد جواب داد:
ـ این خون پسر من است... او در این ماجرا گناهی نداشت و فقط برای اینکه من به دنیا و آنچه که در او است دلبستگی نداشته باشم و آسان بمیرم او را کشتم...
کورش سخت ناراحت به نظر می رسید، خطوط پیشانی و چهره اش نشان می داد که متأثر و اندوهگین شده است، با این حال روبه روی پیرمرد نشست و گفت:
ـ حرف بزن. حقیقت را بگو...
پیرمرد گفت:
ـ من از سربازان پیر هستم... سال ها است خدمت می کنم... بیست و پنج سال قبل، در همین شهر که امروز تحت محاصره است با دختری عروسی کردم و از او صاحب پسری شدم. وقتی در معیت شاهنشاه به این سرزمین رسیدم دلم در هوای دیدار فرزندم پرپر می زد و بالاخره از راه مخفی به درون شهر رفتم و او را دیدم. او نیز از مدافعین برج هاست و مقام و منصبی دارد. مدافعین که از ارتباط من و فرزندم آگاه شدند با خوشحالی مرا پذیرفتند و من نیز روی حب پدری به خیانت حاضر گردیده و اجازه دادم که از محل تحت نگهبانی من آذوقه به شهر حمل کنند. شب هایی که من نگهبان بودم عده ای از شهر خارج می شدند و شب دیگر که باز وظیفه نگهبانی به عهده من واگذار می شد در ساعت معین بازمی گشتند و بارها را از راه مخفی به درون شهر می بردند.
به این وسیله بود که نتوانستند در مقابل ما مقاومت کنند... من از کرده خود شرمگین بودم تا امروز با چهره پاک و نگاه های درخشنده شاهنشاه روبه رو شدم. به محض اینکه نگاه شما را دیدم، سخت پشیمان و نادم گردیدم و همان لحظه تصمیم گرفتم خیانت گذشته را جبران کنم. آغاز شب فرزندم را از راه مخفی به بیرون شهر طلبیدم و چون روبه روی من قرار گرفت با شمشیر سر از بدنش جدا کردم... او را کشتم چون وجود او سبب این ننگ بزرگ شد.
کورش از جای برخاست و در حالی که می گفت:
ـ آفرین بر تو سرباز شجاع.
خنجر خود را بیرون کشید و به طرف وی دراز کرد و گفت:
ـ بگیر و برو...
پیرمرد خنجر را گرفت و نوک آن را روی قلب خود گذاشت و گفت:
ـ شاهنشاها مرا ببخشید. عفوم کنید که آسان بمیرم. عفوم کنید که آن دنیا از اهورامزدا شرمنده نباشم.
و بلافاصله خنجر را تا دسته در قلب خود فرو کرد و بلافاصله جان سپرد.
ساعتی بعد جسد سرباز پیر را به گورستان سپاهیان ایرانی بردند و دفن کردند.
سحرگاه حمله عمومی ایرانیان آغاز شد و نزدیک ظهر شهر گشوده گردیدو مقاومت پس از ده ماه شکسته شد.
وقتی اوضاع به حال عادی بازگشت، از کورش پرسیدند:
ـ چه گونه این موضوع را درک کردی.
جواب داد:
ـ وقتی نگاه من با نگاه او تلاقی کرد احساس شرمندگی در دیدگان او کردم، او سرش را پایین انداخت و لب زیرین خویش را با دندان گزید. حدس زدم که او خیانت می کند ولی نمی توانستم نوع خیانتش را پیش بینی کنم و چون از هویتش آگاه گردیدم و دانستم صددرصد پارسی است، یقین داشتم که برای جبران خیانت خویش نزد من می آید.
ملکه وشتئی
در ایران باستان زن ها از آزادی کامل اجتماعی و ##### برخوردار بودند و از اکثر امتیازهایی که مردها داشتند استفاده می کردند.
کریستن سن مستشرق معروف در باره ارزش اجتماعی زن در ایران باستان و نقشی که زن ها در تمدن قدیم کشور ما مخصوصاً در دوران هخامنشیان و ساسانیان ایفا می کردند، رسالاتی نوشته و شواهد بسیار ذکر کرده است.
زن ها در اجتماع دوش به دوش مردها فعالیت می کردند ولی در خانه و در زندگی خانوادگی وظایف دیگری داشتند که مهم ترین آن وظیفه تربیت صحیح فرزندان و رعایت احترام شوهر بود.
زن در ایران باستان با همه آزادی که قوانین اجتماعی برای او در نظر گرفته بود موظف بلکه مکلف و مجبور می شد که در مورد شوهر خود مثل خدمتگزاری صدیق، دوستی مهربان و شریکی وفادار و صمیمی باشد.
مجازات زنی که احترام شوی خویش را رعایت نمی کرد شدید بود به این علت که می گفتند « اگر زنی به شوهر خود ناسزا بگوید و به درشتی حرف بزند، فرزندانش نیز به او تأسی کرده و احترام واقعی پدر خویش را مرعی نمی دارند و در نتیجه ارکان و اصول سعادت خانوادگی سست می گردد و چون خانواده فاسد شد، اجتماع فاسد می شود و وقتی که اجتماع رو به فساد رفت جلوگیری از فساد عمومی و بالاخره نابودی ملیت و اضمحلال و نیستی کشور محال است..
عقیده اجداد و نیاکان ما این بود و به همین سبب قوانین برای زن در اجتماع و زن در خانه تکالیف و وظایف جداگانه و بسیار مهمی در نظر گرفته و زن ها را به رعایت آن مجبور می ساخت.
در این مورد تاریخ شواهد بسیار برای ما در سینه خود حفظ کرده که ماجرای وشتئی ملکه خوب روی و مقتدر خشایارشا یکی از آن ها است و بد نیست بانوان کنونی کشور ما با دقت تمام این سطور را بخوانند و نتیجه آن را به خاطر بسپارند.
وشتئی ملکه ایران بود. ملکه ای که قدرت او از هند تا حبشه یعنی بر یک صد و بیست و هفت کشور تحت الحمایه ایران گسترش می یافت و فرامین وی را مانند فرامین شاهنشاه خشایارشا در تمام این کشورها به سرعت اجرا می کردند.
امیدها و آرزوهای خشایار شا، پادشاهی که قدرت عظیم سپاه او بزرگ ترین امپراتوری های آن عهد و زمان را به لرزه در می آورد. در وجود وشتئی و مهروی خلاصه می شد.
نمی توان برای عشق خشایارشا نسبت به همسرش یعنی ملکه وشتئی حد و حصری قائل شد. این عشق هر طور توصیف و تشریح گردد حق مطلب ادا نشده است زیرا باز هم شاهنشاه ایران همسرش را بیش تر از آنچه که گفته و نوشته شود دوست می داشت.
شب هایی که قرار بود وشتئی به قصر اختصاصی خوابگاه شاهنشاه برود مسیر راه او را به عرض دو قدم و طول صدها گام از تالان های طلا فرش می کردند و چون وشتئی از روی سکه های طلا عبور می کرد، رئیس خدمتگزاران آن ثروت عظیم را جمع و طبق دلخواه خویش بین غلامان و خواجه ها و خدام تقسیم می نمود و برای خود نیز سهمی شایسته و بایسته منظور می کرد.
ماجرای عشق خشایارشا و استر دختر زیبای یهودی نیز از ماجراهای بزرگ و معروف عشقی است که حتی فصل بزرگی از تورات را تشکیل می دهد، مع هذا استر آن قدر که وشتئی در دل و روح پادشاه رخنه و رسوخ کرده بود نتوانست اختیار قلب خشایارشا را در دست بگیرد و جانشین وشتئی شود.
صحبت ما در اطراف این بود که رعایت احترام شوی بر زن واجب بود و ماجرایی که ذیلاً نقل می شود بهترین دلیل و صادق ترین شاهد این مدعا است.
خشایارشا همه ساله در نخستین روزهای بهار یعنی آغاز سال نو که پایان ماه ( آدار ) بود جشن می گرفت. آن سال هم چنین کرد و به همین مناسبت دستور داد تالار بزرگ قصر را که به تالار خشایارشا معروف بود به بهترین وجه برای پذیرایی آماده کنند و بیارایند.
از یک صد و بیست و هفت کشور تحت الحمایه ایران دسته دسته بزرگان و اعیان و اشراف حتی پادشاهان دست نشانده به پرسپولیس حرکت کرده و ضمن تقدیم تحف و هدایا در جشن شرکت می جستند. آن روز شاه کنار بزرگان نشست و باده نوشید.
هنگامی که سرها از باده گل رنگ گرم گردید، خشایارشا برای این که زیبایی همسر خود را به سلاطین زیردست بنمایاند و موجبات غبطه و حسد آن ها را از داشتن چنان زن ماهرویی فراهم کند به رئیس خواجه سرایان فرمان داد که به قصر ملکه رفته و از جانب شاهنشاه ملکه وشتئی را به میهمانی دعوت کند.
وشتئی نیز در قصر اختصاصی خود، جشن و سروری بر پا کرده و از زنان برجسته کشور و همسران سلاطین پذیرایی می نمود.
رئیس خواجگان پیش رفت و آهسته زیر گوش وشتئی گفت:
- شاهنشاه فرمودند که با لباس رسمی و نیم تاج سلطنتی به حضور بروید.
وشتئی شاید به گمان اینکه خشایارشا از روی عدم توجه چنین خواهشی کرده و یک دقیقه دیگر فراموش می کند و شاید به این تصور که حضور او در میان جمعی مردان مست مناسب نیست در پاسخ به خشایارشا پیام داد که او را از این کار معاف دارد.
رئیس خدمتگزاران خم شد، پایه تخت مرمری را که ملکه روی آن نشسته بود بوسید و عقب عقب از تالار خارج شد و مستقیماً نزد خشایارشا رفت و پیام وشتئی را به او رسانید.
خشایارشا به شنیدن این پیام ناگاه منقلب شد.
آن ها که به شاهنشاه بزرگ هخامنشی تقرب و به اخلاق و روحیات او آشنایی داشتند از پریدگی رنگ و گرهی که میان ابروان وی پیدا شد فهمیدند که شاه غضبناک گردیده و بعید نیست غضب او حوادث خونین و سهمگینی به وجود آورد که بعداً جز پشیمانی و پشت دست گزیدن سودی نداشته باشد.
چشمان خشایارشا درست مانند دو مهره سیاه به نظر می رسید که در ظرفی از خون سرخ انداخته باشند. لب ها را به هم می فشرد و دندان ها را چنان می سایید که صدای آن از چند قدمی به گوش دیگران می رسید.
مقربین شاه همیشه مراقب احوال وی بودند و به محض مشاهده چنین حالت موجبات تفریح و اشتغال فکر و سرگرمی خشایارشا را فراهم می کردند.
یکی از آن ها فوراً با دست اشاره ای کرده و بلافاصله چند نفر رقاصه که لباس های رنگین پوشیده و چهره خود را به الوان مختلف منقوش کرده بودند وارد تالار شده و به رقص و بازی مشغول گردیدند.
شاهنشاه هخامنشی معمولاً از تماشای رقص سرگرم می شد ولی آن روز با بلند کردن عصای مرصع به آن ها فهمانید که حوصله ندارد و به همین اشاره کوچک مجلس خالی شد و نوازندگان چنگ و دهل چیان و نی زن ها با نوک پنجه پا و عقب عقب از تالار خارج شدند.
مجلسی که تا یک دقیقه قبل، غرق نشاط و شادی بود به یک باره در دریایی از اندوه و نگرانی عمیق غرقه شد... .
دیدگان خشایارشا تیره و تار شده بود و گویی پرده سیاهی بر روی چهره اش افکنده و راه دید چشمانش را مسدود کرده اند.
دقایقی چند به همین منوال گذشت. شاه در حالی که با دسته عصای جواهرنشان خود بازی می کرد، خیره خیره به دیوار رو به رو می نگریست و بدون اینکه جایی را ببیند و صدایی را بشنود می اندیشید و متفکر بود.
تالار چنان در خاموشی فرو رفته و حاضران آن سان نفس را در سینه حبس کرده بودند که اگر خوب دقت می کردند شاید صدای تنفس شدید شاهنشاه را می شنیدند.
خشایارشا به ناگاه سر را بلند کرد و با صدایی محکم و قیافه ای مصمم که خشم و خشونت از آن می ریخت، خطاب به رؤسای هفت خانواده بزرگ پارسی که آن جا حضور داشته، در یک ردیف کنار تخت شاهنشاهی نشسته بودند گفت:
- ای بزرگان پارس، به سخنان من گوش بدهید و خوب دقت کنید، سوگند یاد کنید که پاسخ سؤال های من را به درستی بدهید و جانب حق و عدالت را فرو نگذارید.
سکوت سنگین و حزن انگیز تالار به صدای خشایارشا شکست و توجه عموم به جانب او و هفت نفر رؤسای هفت خانواده بزرگ پارس جلب گردید.
این هفت نفر به ترتیب اهمیت و مقام عبارت بودند. از مموکان، مرسنا، برس، ترتیش، ادمائا، شیثار و کرشنا. این ها بیش از بزرگان و اعیان دیگر به شاه تقرب داشتند و چون نظر آن ها به منزله عقیده و نظریه خانواده بزرگ آن ها بود، خشایارشا به گفته ایشان بی اندازه اهمیت قائل می شد و کم تر اتفاق می افتاد و شاید کسی به یاد نداشت که یکی از آن هفت نفر پیشنهادی کند و آن پیشنهاد از طرف شاهنشاه هخامنشی رد شود.
در آن روز تاریخی نیز آن هفت نفر از جای برخاسته و در حالی که دست ها را صلیب وار بر سینه نهاده بودند به انتظار استماع بقیه موضوع مورد نظر ایستادند.
خشایارشا به ریش سیاه خود که در چند ردیف فرهای ریز حلقه مانند داشت دستی کشید و با همان استحکام صدا و خشونت قبلی گفت:
- شما از تمام قوانین آگاه هستید و فرامین اهورامزدا را نیز در این باره می دانید. در این صورت قانون برای زنی که از شوهر خود اطاعت نکند چه مجازاتی معین کرده است... مخصوصاً اگر آن زن ملکه وشتئی و شوهر او شاهنشاه ایران خشایارشا هخامنش باشد... بگویید و در گفتار پروا نداشته باشید چون در مقابل قوانین بین شاه و ملکه و یک زن و شوهر فقیر هیچ فرق و هیچ گونه امتیازی نیست...
باز تالار در سکوت سنگین و وحشت انگیزی فرو رفت.
همه حضار سراپا گوش و چشم شده بودند و می خواستند بفهمند که خشایارشا در مورد وشتئی همسر ماهروی خویش با آن همه حسن و جمال و
کمال چه تصمیم می گیرد و آیا به راستی که گفته شود اجرا می گردد.
مموکان رئیس خانواده پازارگاد که به علت کبر سن و عقل و درایت بسیار بر دیگر روسای پارس برتری و رجحان دشت، یک قدم پیش رفت و با صدایی لرزان گفت:
ـ قانون برای زنی که از شوهر خویش اطاعت نکند چنین مجازات معین کرده که آن زن بدون حقوق مصرحه از خانه وی رانده شده و دیگر حق بازگشت نداشته باشد.
در این هنگام، یعنی به علت نافرمانی حتی حاملگی و یا وجود طفل شیرخوار نیز مانع از جدایی نمی شود و زن بدون درنگ باید خانه شوهر را ترک کند و برود و...
خشایار شا سر تکان داد و گفت:
ـ هان بگوممم نترس...
مموکان برای اینکه نسنجیده سخن نگفته باشد اظهار داشت:
ـ اعلیحضرت به درستی نفرمودند که جریان واقعه چیست و ملکه و شتئی که سرور زنان کشور است چه گناهی مرتکب گردیده اند؟
خشایار شا بدون درنگ و در حضور همه میهمانان آنچه که واقع شده بود تعریف کرد و بلافاصله و در همان جلسه تقاضای رسیدگی نمود و جلسه تشکیل شد.
مموکان خطاب به خشایار شا گفت:
ـ آیا اعلیحضرت شاهدی بر صدق مدعا دارند؟
شاه فوراً رئیس خدمتگزاران را شاهد معرفی کرد و وی پاسخ ملکه را آن طور که شنیده بود بدون کم و کاست گفت:
خشایارشا از این اقدام چند مقصود داشت. یکی اینکه اجرای عدالت را به رخ پادشاهان زیر دست بکشد و دیگر آنکه وشتئی تنبیه و مجازات گردد و از این پس نافرمانی نکند. همان طور که گفتیم خشایارشا به یک پارچه خشم و آتش مبدل گردیده بود، مع هذا دلش را به جدایی از وشتئی و راندن او گواهی نمی داد و راضی نمی شد. زیرا او را به حد پرستش دوست می داشت.
این مقصود خشایارشا بود ولی قانون کور و کر و استثنا نمی فهمید و جز به درستی و صحت اجرا نمی شد. مموکان با روسای خانواده های دیگر پارس مشاوره نمود و بلاخره سربرداشت و گفت:
ـ دستور قانون در این مورد همان است که به عرض شاهنشاه رسید و ملکه وشتئی می بایست از دربار رانده شود. تمام امتیازات سلطنتی از او سلب می گردد و هیچ گونه حقی برای او منظور نخواهد شد زیرا چنین است فرمان قانون اهورامزدای پاک...
خشایارشا خوشنود بود زیرا می دید که یه این ترتیب وشتئی تنبیه می شود اما ناگاه این خوشنودی جای خود را به اندوه عمیق و جانسوزی داد چون مموکان به دنبال سخنان قبلی خود گفت:
ـ لیکن شاهنشاه نمی تواند همسر خود را عفو کرده و به خانه بازگرداند.
خشایارشا با وحشت در جای خود نیم خیز شد و پرسید:
ـ چرا؟ در قانون حقوق شاه از افراد عادی کم تر است؟
مموکان سر را خم کرد و جواب داد:
ـ آری... برای شاه در بعضی موارد شرایط سخت تری در قانون پیش بینی شده است چون چشم و گوش همگان به رفتار و اعمال شاه دوخته شده و از آنچه در قصور سلطنتی می گذرد آگاه می شند و سرمشق زندگی می گیرند.
خشایارشا با لحنی خالی از امید سؤال کرد:
ـ پس من نمی توانم وشتئی را ببخشم؟
مموکان در پاسخ گفت:
ـ متأسفانه خیلی دیر شده است و ملکه وشتئی برای همیشه باید از دسترس شاهنشاه خارج گردد... ملکه سابق با نافرمانی خود نه تنها احترام شوهر خود را دعایت نکرد بلکه به فساد اخلاقی اجتماعی کمک کرد. اگر شاهنشاه وشتئی را عفو کنند این خبر در یکصد و بیست و هفت کشور تحت فرمان انعکاس می یابد و تمام زنان نسبت به شوهران خویش رفتاری ناپسند پیش می گیرند و حقوق مردان را پایمال می کنند. اگر شاهنشاه وشتئی را ببخشند اخلاق تمام خانواده های ملت بزرگ ما فاسد می گردد و مدت کوتاهی بعد فساد همه جا را فرامی گیرد که جلوگیری از اشاعه فساد امکان ندارد.
همان طوری که گفتیم خشایارشا وشتئی را بی اندازه دوست می داشت، ولی علاقه او به ملت و مملکتش بیش تر بود لذا به فرمان قانون گردن نهاد و به این ترتیب ملکه زیباروی و محبوب ایران به گناه یک نافرمانی کوچک از قصر رانده شد.
فردای آن روز صدها قاصد تندرو فرامین شاهننشاه خشایارشا را که به هفتاد زبان مختلف نوشته و مهر شده بود به اطراف و اکتاف امپراطوری وسیع ایران بردند و به دست حکام و ولایت سپردند تا برای مردم خوانده شده و به اطلاع عام الناس برسد.
به این ترتیب شاهنشاه بزرگ ایران قانون را با آنکه بر ضرر خود بود اجرا کرد و نخواست به خاطر میل و هوش خود آن را زیر پا بگذارد!